{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part18

وقتی معلم زبانت بود و...


فضا سنگین شده بود.

نه از سکوت… از حرف‌هایی که بالاخره گفته شده بودند.

تهیونگ هنوز روی لبه‌ی کاناپه نشسته بود، کمی خم شده جلو، انگار وزن اعتراف‌هاش بیشتر از بدنش بود. نگاهش روی صورت جسیکا موند؛ طولانی، بی‌دفاع، بی‌فیلتر.

«جسی…» اسمش رو آهسته گفت. «اگه الان بگم نزدیک نشم… دروغ گفتم.»

جسیکا نفسش رو نگه داشت.

نه عقب رفت، نه جلو.

تهیونگ یک قدم نزدیک‌تر شد، اما ایستاد. فاصله آن‌قدر کم بود که گرمای نفس‌هاشون قاطی بشه، اما هنوز لمس نشده بود.

«بگو نه…» صدایش پایین‌تر آمد. «همین‌جا می‌ایستم.»

جسیکا برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد، خیلی آرام گفت: «نه نگفتم.»

همین.

همین یک جمله کافی بود.

تهیونگ دستش رو بالا آورد، اما قبل از اینکه لمس کنه، مکث کرد—انگار آخرین ترمز. بعد انگشت‌هاش به آرامی کنار صورت جسیکا نشستند، نه محکم، نه مالکانه.

بوسه آرام بود.

نه عجول، نه خشن.

بیشتر شبیه اعترافی بود که با لب‌ها گفته می‌شد تا با صدا.

وقتی جدا شدند، تهیونگ پیشونی‌اش رو به پیشونی جسیکا تکیه داد. نفسش لرز داشت.

«این…» مکث کرد. «این از مستی نبود.»

جسیکا هنوز نزدیک بود، هنوز نرفته بود.

«می‌دونم.» آرام گفت. «ولی از اینجا به بعد… باید هوشیار ادامه بدی.»

تهیونگ چشم‌هاش رو بست و سرش رو تکون داد.

«قول می‌دم بی‌احساس نباشم…»

نگاهش رو دوباره باز کرد.

«ولی قول می‌دم انتخابت رو محترم بدونم.»


بعد از آن بوسه، فاصله‌ای بین‌شان نماند.

نه اینکه ناگهانی باشد.

نه بی‌فکر.

همه‌چیز آهسته اتفاق افتاد—انگار هر دو می‌خواستند مطمئن شوند قدم بعدی، انتخاب است… نه هیجان لحظه.

جسیکا این بار خودش جلو آمد.

دستش روی یقه‌ی پیراهن تهیونگ نشست. نگاهش دیگر مردد نبود. چیزی در چشم‌هایش تغییر کرده بود—ترکیبی از جسارت و تصمیم.

تهیونگ آرام گفت: «مطمئنی؟»

جسیکا جواب نداد.

فقط دوباره بوسیدش.

بوسه این بار طولانی‌تر بود. عمیق‌تر.

نه از سر مستی—از سر کششی که مدت‌ها زیر لایه‌ی بحث‌ها و لج‌بازی‌ها پنهان مانده بود.

چراغ‌های سالن هنوز روشن بودند، اما فضا انگار تاریک‌تر و خصوصی‌تر شده بود. صدای نفس‌ها آرام‌آرام جای هر صدای دیگری را گرفت.

کت تهیونگ روی زمین افتاد.

انگشت‌های جسیکا روی شانه‌هایش لغزید.

او لحظه‌ای عقب رفت—فقط برای اینکه دوباره نزدیک‌تر شود.

وقتی تهیونگ او را در آغوش کشید، این‌بار فشارش مالکانه نبود. محافظ بود. محکم، اما با پرسش پنهان.

«جسی…» اسمش را آهسته گفت.

«می‌دونم.» او پاسخ داد.

و بعد… هیچ‌کدام دیگر چیزی نگفتند.

دست در دست، از سالن عبور کردند.

درِ اتاق آرام بسته شد.

و شب، ادامه‌ی خودش را پشت آن در نوشت


زیاد نمیتونم اسمات بنویسم ولی خب... چطوره؟؟🌝✨

#فیکشن_تهیونگ#فیکشن#اسمات#تهیونگ#فیک
دیدگاه ها (۲۰)

part17

فالوشه گایز

part2

love in the dark

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط